page rank google پيج رانك گوگل اين وب

کنار زندگی مشترکمان وبلاگ مشترکی را افتتاح کردیم که نشانی از اتحادمان باشد























کنار زندگی مشترکمان وبلاگ مشترکی را افتتاح کردیم که نشانی از اتحادمان باشد

یه سلام گرم به همه بازدید کنندگان و دوستان خوبمون

میدونیم و متشکریم که ما رو تنها نذاشتین و همیشه

کنارمون بودین و  ما رو به داشتن و حفظ این وبلاگ

ترغیب کردین اما میخوایم خواهش کنیم از این به بعد که 

اینجا اومدین به اون وبلاگمون بیاین چون دیگه اینجارو

آپ نمیکنیم این وبلاگمون رو به اون یکی وبلاگمون منتقل

کردیم. 

همیشه و همه جا منتظر حضور گرم و پر مهرتون هستیم.

دوستون داریم.

www.asheghane-baraye-eshgham.persianblog.ir

 

امین و نیلوفر 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

سلام سلام سلام

خوشحالیم که بازم پیش ما اومدین. با یه مطلب متفاوت آپ

کردیم و امیدوارم که خوشتون بیاد. عنوان این مطلب: 

 "ازدواج چیست؟" 

در این متن نظرات اشخاص مشهور راجع به ازدواج

امیدواریم خوشتون بیاد.

منتظر نظرات قشنگ و پر مهرتون هستیم.

امین و نیلوفر

ازدواج چیست؟

 

 

* ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند

 

سعی دارند ازآن خارج و آنها که خارج هستند کوشش دارند که

 

داخل شوند!

 

فرانکلین

 

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را

 

می بینند درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و

 

پرماجرای آن سر و کار دارند.

 فرانسیس بیکن

 

 

* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم

 

جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی

 

آنان شود!

 سامرست موام

 

* ازدواج با یک زن مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه

 

از پشت ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از

 

خریدنش پشیمان می شوید..

 جین کر

 

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ،

 

آدم دیگری می شوند موضوعی ناامیدکننده است.

 ساموئل راجرز

 

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر

نداشتند آنها هم ازدواج می کردند!

 اچ.ال.منکن

 

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی

 

آینده خود خط بکشد.

 سینکلر لوییس

 

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که

 

شما گفته اید اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف

 

بزنید به خواب می رود!

هلن رولان

 

 

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر

 

کنند... که نمی کنند. مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند

 

که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

 

* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می

 

کنند اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی

 

مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از

 

مسوولیت اجتماعی!

 وارن فارل

 

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن.

 

اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می

 

خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن!

" ضرب المثل چینی"

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 

 

بار دیگر برای تو می نویسم؛ برای تویی که لحظه لحظه ی بودن برای توست. تویی که امید ماندنم هرم نفس های توست.

بی تو فردایی ندارم. ذره ذره ی وجودم در اسارت آن چشمانی است که بارها و بارها مرا مدهوش خود ساخته.

نازنینم، من زیبایی زندگی را در وجود تو یافتم. می خواهم تنها با تو باشم تا زیبایی ها رنگ نبازند.

مونس شب های تارم، من شب ها به امید نرم خنده هایت سر برگریبانت می برم و در خاطرات و رویاها مست خواب

 می شوم و صبح به امید دیدن چشمان همیشه عاشقت سر از بالین بر میدارم.

چشمانت مأمنی است برای دل بی طاقت و افسرده من و حرفهایت قوت قلبی برای قلب در حال تپیدن من. تا نفس هست تو نیز هست منی.

پس عشق را در پستوی دل جا می گذاریم و به آن مهر جاویدی می زنیم؛

 

باشد تا قلبهایمان به احترام عشق هرگز نشکند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

 تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comنیلوفرم تولدت مبارکتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

 

 

ماههاست زیباترین جملات رو برای امروز کنار گذاشتم

ولی امروز همه فرار کردند پس ساده میگم:

همسر عزیزم تولدت رو با افتخار به داشتنت تبریک میگم.

تبریک خالی من و با سخاوت بی حدت بپذیر.

 

 

امروز جز یکی از قشنگ ترین روزهای دنیاست

چون نیلوفر عزیزم رو خدا از میون فرشته هاش

دستچین کرد و به من داد و من لایق این شدم که

در کنارش تا ابد خوشبخت باشم و از داشتنش لذت

ببرم و مثل عروسک هر لحظه از دیدنش غرق

اشتیاق وهیجان بشم. خدا رو هزاران بار شکر

می کنم و از ته دلم این روز قشنگ رو جشن

میگیرم چون نیلوفر قشنگ هدیه ی  زندگیه منه و

اگر نبود شاید من هیچ وقت معنی خوشبختی رو

درک نمی کردم 

      

 

 نیلوفر قشنگ و مهربونم زیباترین

روز دنیا روز تولد توست و من از صمیم قلب با

دنیایی از زیباترین و معطر ترین گلهای دنیا و

زیباترین هدیه های جهان این روز رو بهت

تبریک میگم.

عاشقانه دوست دارم و دیوانه بار می پرستمت

 

 

      

 

ایشا الله صد ساله بشی عزیزم 

 

 

اینم هدایای کوچیک من ببخشید که اینا کم و کوچیکن و

توبزرگ و سخاوتمند

تقدیم با یک دنیا عشق نیلوفر قشنگم

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتولدت مبارکتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

 

 

 

 

 

 

به ادامه مطلب هم برین باز هم مطالب زیبایی داریم

منتظرتونیم.....

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

سلام به همه ی دوستای خوب و همراهان همیشگی و

بازدید کننده های عزیزما باره اولی که این داستان و

خوندین رفتیم هر کدوم یه گوشه نشستیم گریه کردیم اما

حتی یک ذره هم آروم نشدیم. بارها و بارها خوندیمش اما

لحظه ای از خوندنش سیر نشدیم.

حالا هم این مطلب و نذاشتیم که اشک رو مهمون چشمای

زیبا و بهاریتون کنیم بلکه گذاشتیم تا شما ها این شانس

رو داشته باشید تا یکی از زیباترین داستانهای زیبا و

غم انگیز عاشقانه رو بخونید و شما هم حستون رو از

خوندن این داستان زیبا بهمون بگید.

پس مثل همیشه منتظرتون هستیم عاشقانه و مشتاقانه... 

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی

دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که

خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی

نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و

نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .    اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد ,

 واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدیدو کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ...

فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو

نگاه کرد .   ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید

روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد

 دوباره اونو دید .

با همون مانتوی سفید، با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .  چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه میکرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای دخترک بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش

 فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر

می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط

می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک میریخت.
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دختر رو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد

خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که

نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل

مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی

دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و

 چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختربا همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد ...
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم

بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه
زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی

سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو

 به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ...

به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت

با تموم وجودش

فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

یه روزی...!




یه روزی می رسه که دستات دیگه تو دستایه من نیست


قلب پاک و مهربونت عشق و عاشقی حالیش نیست


یه روزی می رسه یارم که دیگه تو رفته باشی


سردی نبودنت رو به رخم کشیده باشی


آره من تنهایه تنهام توی این همه غریبه


صدایه ناز و قشنگت خیلی وقته دل فریبه


آره گرمایه تنت رو به یکی تو هدیه کردی


وقتی سر رسیدی. اشکامو بهونه کردی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

بی هیچ نظاره گری، نظاره گر غروب

 آفتاب، آفتابی ترین روزگار خود هستم.

چگونه خاموش باشم...؟ دوستت دارم

نه امروز، تا زندگی در جویبار خشک

جویبار جاریست، تا روزی که خشکی این 

جویبار را اشک های من و تو پر آب کند.

آن روز دوستت خواهم داشت بیش از گذشته 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()

(نیلوفر:) البته جا داره واقعا از زحمات مادرم توی این

دنیای بزرگ مجازی تشکرکنم

و بوسه ای گرم به دستاش و به قدوم پاکش بزنم و ازش

سپاسگذار باشم به خاطرتمام زحماتی که برام کشیده و میکشه

به خاطر همه ی گذشت و فداکاری و مهربونی که داره

و هزاران چیزدیگه که اگر بخوام بگم شاید بشه صدتا کتاب

شاید باور کردنی نباشه اما صمیمی ترین و بهترین دوست منه

عاشقانه دوسش دارم و می پرستمش

از خدا میخوام که انقدربهم عمر بده که بتونم زحماتش رو

جبران کنم، هرچند که میدونم هرکاری بکنم زحماتش

جبران نشدنیه.

*ولادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا*

*و روز مادر بر همه مادران دنیا  مبارک*

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط امین و نیلوفر نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


Powered by  MyPagerank.Net

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

جديدترين كدهای جاوا

Amin & Niloufar

جاوا اسكریپت